
نوشته شهید زیلان په پوله به مناسبت روز تولد رهبر آپو:
زمین از طرفی ساکت و خاموش و آن سوتر گرگ های زنده،کفتارهای وحشی و روبه هان مکار به جان جهان افتاده اند،می درند،می خورند و نابود می کنند.صدای ناله و گریه مادرانی که کودکان یتیم شان را در دامن های پاره پاره شان قایم می کنند و با سکوت مادرانی که جنازه فرزندان معصوم شان را در بغل گرفته و ساکت و خاموش مانده اند.کودکی معصوم که موهای به خون غلتیده مادرش را از روی صورت خونینش بر می دارد و مادرش را صدا می زند. تپش دل انسان هایی که از حقیقت شان در هراس اند.
دیگر از آسمان،به جای باران رحمت و برکت،قطره های خونی که نشانه مرگ و نامردی ست می بارد.اما همه این ها در پشت درهای بسته و پرده های سیاه و کور ...
در روزگاری که انسان از انسانیت به دور از عشق و امید خبری نبود و جای این را کین و نفرت،ترس،پلیدی و مرگ گرفته بود،درخت زندگی برگ های محبتش ریخته شده بود،تنها چوبی خشک و لخت و عریان و مرده مانده بود که درخت دیگر درخت نبود،آن زمان که سایه ابرهای سیاه،سیمای زمین را به مانندچادری سیاه پوشانیده بود،در این هنگام مادری زیر آن درخت خشکیده از درد به خود می غلتید.قطره های عرق روی صورتش سرد و همانند شبنم،صورتش را پوشانیده و بر زمین می چکید.
چروک های صورت و دستش هرکدام قصه ای داشتند،انگار غصه سرزمین را خورده بود.چشمانش نور امید داشت.انگار اشعه های خورشیدی که سالها ست زیر ابرهای است در چشمانش دیده می شد.همچنان درد می کشید و ناامید،خاموش و ساکت. زمین همانند سراب تاریکی بود که حتی اشعه ای کوچک از نور دیده نمی شد.اما آن مادر ... آیا او هم اخرین لحظه های امید هایش را سپری می نمود،که او هم به جمع دیگران خواهد رفت؟
ناگهان صدای ناله بلند شد و همراه این ناله،صدای گریه نوزادی به گوش رسید که گویا می گفت چرا مرا به دنیا آوردی؟دنیا آوردنم گناه است! اگر دنیایی زیبا برای من مهیا نکرده ید،چرا مرا به دنیا آورده اید؟
و آن زمان بود ... کودک قسم خورد اگر برایم چنین دنیایی درست نکردید،اما من برای نوزادان آینده جهان درست خواهم نمود.
هرچیز به حرکت در آمده بود.پنجره های خانه باز شدند،فریادهایی که در درون انسانها لانه کرده و خفه شده بودند،ولوله سر داده و سر کشیدند،ودیگر هر کسی گفت منم انسان و من کردم.
چشمه هایی که خشکیده بودندجاری شدند،درخت امید از نو زنده شد.این فریاد کودک که همچون رعد و برق،ابرها را گسست،دیوارهای بلند و ضخیم را خراشید و ویران کرد.خورشید،اشعه هایش را به زمین رسانده بود و نور امیدش را به زمین و زمینی ها رسانید.
گرگ های کثیف وکفتاران لعنت شده و روبهان بی صفت عقب کشیدند و از بیچارگی دوباره نقشه های مرگبارشان را می کشیدند،دور خورشید،حلقه ای درست کردند و می خواستند بر خورشید ابر بپوشانند.
اما دیگر در میان دل هر یک از انسان ها خورشیدی از امید و آزادی وجود داشت. انسان ها آموختند که انسانند و باید آزاد باشند.
رهبر عزیزم....
تولدت مبارک
زیلان په پوله ۲۰۰۱ /۴/۴


+ نوشته شده توسط هه وال ئاگری روژهه لات در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت
5:44 بعد از ظهر |