
بخش سوم
ایران در گذر تاریخ
گروههای آریایینژاد، آغازگر زراعت و دامپروری دوران نوسنگی میباشند. آنان در سالهای 10000 تا 6000 ق.م. در دشتها و درههای مابین رشته کوههای زاگرسـتوروس میزیستهاند. درواقع گروههای عشیرهای در دورهای شکل گرفتند که جامعه نوسنگی در هلال حاصلخیز و تحت حاکمیت فرهنگ "تلخلف" راه را بر شیوهای از نهادینگی اجتماعی و توسعه آنها گشود. این دوره از 6000 تا 4000 ق.م ادامه داشته و بهعنوان دوره ایجاد "سازمانهای اساسی"، در زمینهسازی برای تمدن سومر نقش اساسی داشته است. در این دوره بین گروههای آریایی و سامی در مناطقی که حاکمیت اقتصادی داشتند اختلافاتی درگرفته، در نتیجه از شکل قبایل مشابه همدیگر به واحدهای عشیرهای جداگانه تغییریافته و با موجودیت عینی خویش به جوامعی با کاراکتر قومی تبدیل شدند. پدیده عشیره یک فرم اجتماعی جهانی است. در دوره 4000 ق.م در میان عشایر اختلافات داخلی در سطح اقتصادی وجود داشته؛ همچنین در مقابله با تهاجمات تمدنهایی كه جهت غصب ارزشهای اشتراکی و دمکراتیک تأسیس یافتهاند، بینش عشیرهای و مکانیسمهای دفاعی بطور فزایندهای رشد مییابند.
گروههای عشیرهای یا اتنیکی برپایه فرهنگ الههـ مادر بهوجود آمدهاند که در آنها فرهنگ برابری، عدالت و آزادی پایههای زندگی بر محوریت زن را تشكیل میداده است. سپس در درازمدت در اثر پیشرفت مناسبات اجتماعی و اقتصادی متکی بر مازاد محصول و تغییر فرم حیات جامعه و افزایش اختلافات، نیاز به ایجاد مکانیسم دفاعی در برابر یورشهای خارجی و توسعه مفاهیم ایدئولوژیکی در همین باب به نظام مدیریتی پدرسالاری روی آوردهاند. در این دوره پایه ایدئولوژیک عشایر را بیشتر باورهای طبیعی یا به تعبیری دین طبیعی تشکیل میدهد. عشیره ساختاری ماقبل دولت است و به سطح تشکل سیاسی نمیرسد. بالاترین بعد مدیریتی عشیره کنفدراسیون عشایر میباشد. رشد جامعه طبقاتی در جوار گروههای اتنیکی سبب بروز اختلافاتی در میان آنان میگردد. قشر فوقانی در ساختار جامعه طبقاتی جذب شده و طبقات پایین رودرروی تهدیدات فراوانی قرار میگیرند. آنان برای ادامه حیات و حفظ موجودیت دست به مقاومت زدند.
تمدن عیلام در غرب ایران یكی از كهنترین تمدنهاست كه كردها در طول تاریخ خود پایهریزی نمودهاند. تمدن عیلام در ساختار فرهنگی، اجتماعی و حتی زبان و خط گروههای اتنیكی ایران تأثیرات پایداری برجای گذاشته است. این تمدن همواره در دادوستد و تعامل با اقوام همجوار خود بوده و در كتیبههای باستانی از آن یاد شده است. تمدن عیلام مظهر مقاومت خلقی بهویژه در مقابل سیر استعماری امپراتوریهای باستان بوده است. جغرافیایی كه تمدن عیلام در آن ظهور نمود ایلام امروزی، شرق و شمال خوزستان، بختیاری و لرستان تا كرماشان و بسیاری مناطق دیگر را شامل میگردد.
در 3000 ق.م با شروع استعمار از سوی تمدن شهری، گروههای اتنیکی جهت حفظ منافع و منابع مواد خامی که در اختیار آنان بود، مجبور به گسترشدادن تفکر قومگرایی، مقاومت و مبارزهای آگاهانه و امضای پیمان میان نیروهایشان علیه دشمن مشترک و استثمار شدند. تشکیل فدراسیونهای قبایل، نتیجه این اقدامات میباشد. در 3000 ق.م بینش قومگرایی در میان آریاییها گسترش مییابد. این گروه قومی از سوی سومریان با اسامی گوناگونی نامگذاری شدهاند؛ گوتیها، میتانیها، کاسیها، اورارتوها و مادها شاخههای منشعب هوریها هستند. واژه هوری به معنای سرزمینهای مرتفع و نام عمومی گروههای آریایی بود که مادها آخرین نسل آن گروه میباشند.
هوریهای آریایی متشکل از عشایر مشابه و خویشاوند در 2000 تا 1500 ق.م کفندراسیونی نیمه متمرکز تشکیل میدهند. هوریها اولین حلقه اساسی انتقال و اشاعه تمدن "سومر، بابل، آشور" به شمال و شرق بودهاند. هوریها بعنوان صاحبان اصلی دوره نوسنگی، در مراحل اولیه تشکیل تمدن سومر نقش داشتهاند. به بیانی دیگر میان سومریان شهرنشین و هوریهای زارع، پیمانی طبیعی ایجاد شد. آنان با حفظ ارتباط و وابستگی به مراکز سیاسی مجاور به شکل خودمختاری، ایالتی و یا فدرالی اداره میشدند. گوتیها نیز از گروههای آریاییالاصلی بودند که در شرق تمدن سومر زندگی میکردند. کاسیها از مناطق کوهستانی شمال و شرق به سوی شهرهای سومر سرازیر شده و در سقوط بابل به دست میتانیها و هیتیتها در 1595 ق.م نقش مهمی ایفا نمودهاند. همچنین در عرصههای فرهنگی و دیوانسالاری خطمشی خاصی ایجاد نمودهاند. میتانیها با تشکیل فدراسیون هوریها، از موقعیت نیرومندی برخوردار میگردند. آنان آهن را به انحصار خود درآورده و همواره در حال درگیری شدید با آشوریان و هیتیتها بودند. اورارتوها نیز که در کنار دریاچه وان تمرکز داشته و با خالدی و هوریها در ارتباط بودند، با اتحاد صدها عشیره هوریالاصل ابتدا یک فدراسیون غیرمتمرکز تشکیل داده و رفتهرفته در حدود 1300 ق.م به دولتی مرکزی تبدیل میگردند.
اقتدار آشوریان (1900 تا 650 ق.م) در حدود 1300 سال حکومت خویش تمام خلقهای خاورمیانه را هدف تجاوز و خشونت قرار دادهاند؛ به نحوی که هیچ قومی باقی نمانده که متضرر نشده و به دردها و مصائب گرفتار نیاید. آشور یک نظام امپریالیستی تمام عیار بود. نقش آشور در حاکم ساختن نظام بردهداری در روح، ذهن و رفتار انسانها حائز اهمیت است. هیتیتها در آناتولی، مادها در شمال غربی ایران و تا حدی اقوام شرق مدیترانه با عقد پیمانی علیه آشوریان سر به شورش برداشتند. بدین ترتیب روی دیگر تاریخ یعنی "جبهه مخالفت و مقاومت" شکل میگیرد. افسانه کاوه آهنگر مربوط به این دوره مقاومت میباشد. اتحاد آریاییهای ساکن شرق و همپیمانی آنان با بابلیان در 625 ق.م منجر به سرنگونی امپراتور آشور گردید. پس از این واقعه نظام فدراسیون عشایر ماد تاسیس گردید. این فدراسیون ناپایدار، مرحله گذار به سوی تاسیس سلسله اصالتاً آریایی ـ پارسی هخامنشی محسوب میگردد.
وجود فلسفه زرتشت به مثابه هویتی ایدئولوژیک، این مرحله را تحتتاثیر قرار میدهد. محل زندگی او را شمال غرب ایران در فاصله 1000 تا 600 ق.م حدس میزنند. زرتشت نظام عقیدتی آریاییها را رفرمیزه نمود. نظام سه خداوندی "ایندراـ میتراـ وارونا" در میان آریاییها را در خدایی به نام "اهورامزدا" تلفیق نموده و بدین ترتیب دین تکخدایی در ایران، ماد و آناتولی گسترش یافت. زرتشت برای اولین بار اراده آزاد انسان را برجسته نموده است. او مظهر تفکیک دین و فلسفه است که در آن هنگام بزرگترین تحول محسوب میشد. فلسفه زرتشت هم آغازگر توسعه عصر فلسفه در شرق و گسترش تفکر فلسفی غرب گردید. ایفای چنین نقش عظیمی محصول سنتز فرهنگ آریایی و سومر در دین زرتشت میباشد. زرتشت با بهرهگیری از این میراث در ایجاد تحولاتی در نظام بردهداری قرون اولیه و آغاز عصر کلاسیک بردهداری نقش بزرگی داشته است.
در خصوص ساختار سیاسی مادها و عوامل تاثیرگذار بر شکلگیری آن مواردی قابل تأمل است. در جوامعی که ساختار عشیرهای پابرجا بماند، شکلگیری سیاسی بصورت دولت و جامعه طبقاتی نخواهد بود. در چنین مراحلی، اغلب کنفدراسیونهای عشایر به وجود میآیند. در دوران تاسیس ماد، مادها و پارسها (در جنوب غربی ایران) و سایر گروههای مشابه آنان در مرحله عشیرهای قرار داشتند و محتوای سیاسی و اجتماعی آنان با توجه به آن شکل گرفته بود.
بنابراین تشکیل سیستمی با ساختار کلاسیک بردهداری قدیم، چندان امکانپذیر نبود. لذا فدراسیون عشایر ماد به صورت دولت متمرکز بردهداری درنیامد، بلکه فدراسیونی ناپایدار و مرحله گذار به سوی تاسیس تمدن مادـ پارس بوده است.
تمدن در سرزمین ماد به دو شاخه تبدیل میشود. در هند، چین و مصر، دولتـشهرهای کوچک خود را به مرتبه خدایی رسانده و نظامی با کاراکتر حاکمیت مطلق ایجاد میکنند. در روم و یونان، که قدرت خدا را نسبتا محدود ساختهبودند، جمهوریت ایجاد شد. جنبش اصلاحگرایانه زرتشت نخستین و بزرگترین عامل جدایی راه شرق و غرب یا توسعه دوطرفه تمدن بوده است. تفکیک تمدن بدین شیوه دست کم به اندازه پیدایش تمدن دارای اهمیت بوده و دومین گام مهم در تکامل آن محسوب میگردد. بشریت با شروع این روند اصلاحات، نفس تازهای کشیده و موجب عقبنشینی نظام سههزار ساله بردهداری کهن میگردد.
شکلگیری فدراسیون ماد بعنوان یک تحول تاریخی معین، در 612 ق.م همزمان با سقوط نینوا و شکست آشوریان صورت پذیرفت. این تحول در اکباتان مرکزیت پیدا نمود. پیدایش امپراتوری پارس و آغاز حکمرانی هخامنشیان با سلطنت کوروش در 550 ق.م تحقق مییابد. قرابت و اشتراکات بسیاری بین مادها و پارسها وجود دارد. تا زمان تاسیس ماد، از پارسها اسمی به میان نمیآید، بلکه بعد از آن بعنوان پیشاهنگان دورهای از تاریخ ایران مطرح میگردند. پارسها در دورهای طولانی از تاریخ، از مادها کمک میگیرند. بعلاوه در جریان گذار مادها از ساختار عشیرهای به سوی تاسیس تمدنی مرکزی، سیستم تازهتاسیس آنها به پارسها انتقال مییابد. پارسها نیز بخشی از کنفدراسیون ماد را تشکیل دادهبودند. نظام سیاسی مادها با کودتایی از سوی عشایر پارس رودررو میماند. آژیدهاک آخرین رئیس کنفدراسیون مادـپارس از سوی خواهرزادهاش کوروش در جریان یک کودتای درباری عزل، و اقتدار به دست هخامنشیان میافتد. آنچه واقعیت دارد این است که با تغییر خاندان یک دولت جدید تاسیس میگردد. مادها نیز همچون پارسها در ایالتهای بیستگانه ایران، از جایگاه مشابهی برخوردار بودهاند که این موضوع نشانگر آن است که ساختار قومی آنان یکی بوده است. هرچند امپراتوری هخامنشی بزرگترین اقتدار سیاسی آن زمان بود، اما هیچگاه به ساختار واحد حقیقی نرسید، بلکه بر آمیزهای از اقوام و ملتها حکومت نمود. ساختار سیاسی این امپراتوری بر اساس جلب مشارکت فرهنگی و سیاسی گروههای اتنیکی در اداره حکومت و اتخاذ سیاستی انعطافپذیرتر در این مورد بوده است. عامل اصلی در قدرتمندی پارس، تغییرات سیاسی در نظام بردهداری بوده است. اداره ساتراپهای بیستگانه و شیوههای وابستگی سیاسی آنها به مرکز قابل توجه است. رشد چشمگیر فرهنگهای بومی از لحاظ سیاسی و اجتماعی سبب نیرومندی بیش از حد امپراتوری پارس گردید.
دین و استفاده ابزاری از آن توسط اقتدار سیاسی در نیمههای حکومت هخامنشیان به صورت فرهنگی رایج درآمد. پدید آمدن قشری از طبقات بالا به نام درباریان كه در سطحی پایینتر از شاه قرار داشتند، این فرهنگ را بیشتر توسعه داد. درباریان، اعیان و اشراف، واسطه میان مردم و شاه بودند.
امپراتوری پارس هرچند در مقایسه با آشور پیشرفتهتر بود اما در مقایسه با یونان و آناتولی عقبماندهتر بود. یونانیان در مقابله با حمله پارسیان، حمله ایدئولوژیکی وسیعی را آغاز نمودند. در واقع، بین استبداد پرسپولیس و دمکراسی آتن، جنگی در جریان بود. این اولین درگیری قابل توجهی است که منجر به جدایی شرق و غرب گردید.
جنبه فرهنگی استیلای اسکندر بر هخامنشیان دارای اهمیت بیشتری میباشد. در این دوره 600 ساله نظام اجتماعیـ اخلاقی سابق که متکی بر ساختار قومی و جزمگرایی بود، تغییر یافته و ساختار اجتماعی جدیدی براساس دین و تفکر بنا میشود. اسکندر پس از یک دوره خشونت، "فرهنگ سیاسی مدارا"ی ایرانیان را در پیش میگیرد. تشکیلات دولتی هخامنشی را تغییر چندانی نداده و در بسیاری از موارد الگوهای ایرانی و بینالنهرینی (مزوپوتامیا) را مورد استفاده قرار میدهد. در دورههای پس از اسکندر، اصرار یونانیان بر ایجاد نظام دولتی متمرکز و بیاستعدادی جغرافیای سیاسی ایران در پذیرش اقتدار تکگفتمانی و در نتیجه آن اوجگیری اختلافات شرق و غرب، به سلطه سیاسی یونانیان خاتمه داد.
اشکانیان از قرن دوم میلادی به بعد در پی گسترش حکومت خود به عنوان امپراتوری چند فرهنگی در ایران برمیآیند. این دوره در واقع واکنش سیاسی ایران در مقابل استیلای فرهنگی هلن است. اشکانیان زیربنای ایدئولوژیکی خویش را با احیای فرهنگ ایرانی، اسطورههای باستانی، تعمیم دادههای دین زرتشتی و تاثیرات مدرن هلنیسم برپا مینمایند. همچنین خصوصیاتی معتدلتر، خط سیر حکومتی آنان را تشکیل میدهد. وجود مجلس مهستان که وظیفه عزل و نصب شاه را برعهده داشت، بیانگر این است که فرهمندی شاهی و زیربنای ایدئولوژی سلطنتی در میان آنان بسیار قوی نبوده است. اعضای آن نمایندگانی از همه تنوعات اتنیکی ایران را شامل گشته است و گذاری از قانونگذاری الهی به قانونگذاری اجتماعی تلقی میگردد. از طرف دیگر فرمول خداـ شاه دچار تزلزل شده و عظمت الهی آن تنزل مییابد. اشکانیان در نهادینگی تمدن بردهداری ایران، سیر صعودی محسوب میگردند که پارامترهای فرهنگی ایرانیـ شرقی مانع از پیشرفت هرچه بیشتر آن شد.
رشد نظام بردهداری شبهکاستی ایران در دوره ساسانیان با اتكا به دین زرتشتی پدید آمد و برای اولین بار مفهوم "دین رسمی دولت" پیشرفت مینماید. سیستم ساسانیان مبتنی بر تمرکز ایدئولوژیک و تمرکز اختیارات بوده است. از سویی, هنگامی که استبداد سنتی ایرانیـشرقی با جنبه غلیظ دینسالاری درهم میآمیزد, شاه به موجودی فراطبیعی با قدرتی نامحدود تبدیل میگردد. ساسانیان با از میان برداشتن شاهان کوچک محلی و ایجاد سیستم اداری متمرکز, اختیارات سیاسی خود را گسترش دادند. پیدایش طبقات اجتماعی مشخص با فواصل ویژه همراه با انعطافناپذیری خاص, از دیگر خصوصیات این دوره بوده است.
دین زرتشت در دوره ساسانی کارایی خود را برای ایجاد یک سیستم نوین از دست داده و قادر به پاسخگویی نیازهای موجود نبوده و با بازنویسی اوستا و توسل به دگماها و شیوههای ارتجاعی, مانع پیشرفت نیز میگردید. بدین ترتیب امپراتوری ساسانی در برابر هجوم اعراب و تسلط اسلام بعنوان هویت ایدئولوژیکیای نوین، مقاومت چندانی نکرده و ازهم فروپاشید. در اصل, این دوره مرحله سراشیبی و سکون تمدن بردهداری ایرانی میباشد.
با سقوط امپراتوری ساسانی, سرزمینهای تحت حاکمیت این امپراتوری به دست قدرت نسبتا متمرکز خلفای اسلامی افتاد. در مراحل اولیه ورود اسلام، تغییرات چندانی در ساختار طبقاتی صورت نگرفته و بافت اقتصادی و شیوه اداری متمرکز ادامه یافت.حاکمیت رو به رشد دولت متمرکز, تملک اراضی در دست گروهی محدود و رشد تجارت توسط اعراب, باعث افزایش تبعیض و رشد اختلافات طبقاتی گردید. این دوره, نمونهای از سازشهای ضدانقلابی با نهادهای سنتی جامعه بود که سبب رشد جریانهای مخالف گردید. نهضتهای جداگانه شیعی, خوارج, فرقههای باطنی و ترکیبهای اسلامیـ زرتشی به وجود آمدند. نهضت ابومسلم از موفقترین این قیامها بود که در 750 میلادی با مشارکت خلقهای ایران سلطه امویان را برچید. اما عباسیان با قتل ابومسلم سبب انحراف هرچه بیشتر اسلام و پیشرفت فئودالیسم مرتجع در ایران گردیدند.
در دوره عباسی مُلک اقطاعی به شکلی از بهرهبرداری ارضی تبدیل گشته و پیشرفتهای اقتصادی سبب تحولاتی سیاسی جدیدی شدند. پراکنش قدرت سیاسی در این دوره پدید آمد و با تاسیس دولتهای مستقلی چون صفاریان, آلبویه, علویان, طاهریان و سامانیان گامی دیگر در راستای شکلگیری فئودالیسم ایرانی برداشته شد. اما اختلافات داخلی و دست به دست شدن این حکومتها و غلبه اقوام ترک مانع از رشد طبیعی نیروهای مولد گشته و پایههای فئودالیسم ایرانی همچنان ناقص ماند. زنان بویژه در ایران به طور دائم در معرض عوارض مخرب ناشی از جنگ و کشمکشهای داخلی میان قبایل و تهاجمات خارجی قرار گرفتهاند. فروش زنان، عیاشی لشکریان، غنیمت، جاریه، کنیز و غیره اعمال خشونتی ناشی از جنگ بوده که علاوه بر آسیبهای شخصیتی بر زنان، تهاجمی از لحاظ هویتی است که جایگاه زن در جامعه و ذهنیت جنگطلب نظامهای سیاسی مردسالار را نشان میدهد.
از قرن 11 میلادی به بعد, تغییراتی در شیوه زمینداری به وجود آمد. دوره سلجوقی, جزء دورههای پیشرفت اسلام توسط اقوام غیرعرب میباشد. روش اقطاعی متداولتر گشته و اقطاع بروکرات و نظامی نیز پیشرفت نمود که گامی در راستای تقسیم اقتصاد متمرکز محسوب میگردید.
یکی از دستاوردهای آن دوره ایران, پیشرفت عرفان بوده است. در غرب راسیونالیه روند پیشرفت خود را آغاز مینماید و به دستاورهای بزرگی میرسد اما در شرق جهت دستیابی به این مهم, عشق الهی و عرفان را برگزیدند. عرفا با تلاش در جهت شخصی کردن دین و محدودساختن حوزه ارتباطات دینی میان شخص و خدا, گامی در راستای تمرکززدایی فئودالیسم شرقی برداشتند. اما مواردی همچون درونگرایی بیش ازحد و انزواگرفتن از عرصه اجتماعی سبب شد این روند از مبدل شدن به مبارزهای فراگیر و اجتماعی بازبماند. غلبه قبایل مغول بر ایران و حکومت 200 ساله آنان, جنگهای داخلی و دست به دست شدن حکومتها بیثباتی سیاسی را به بار آورد که مانع دیگری در پیشرفت کلی نظام فئودالی ایرانی بود.
با آغاز اقتدار صفویان, دوره تقسیم قدرت اسلامی و بومیکردن آن آغاز گردید. امپراتوریهای صفوی, عثمانی و هندی که هر یک برداشت فرهنگی جداگانهای از اسلام داشتند در این دوره به وجود آمدند. هویت ایدئولوژیکی صفویان, مذهب تشیع بود. مدل شیعی در ایران و فاطمی در مصر, به صورت واکنشی در برابر سلطه فرهنگیـ سیاسی اعراب شکل گرفتهبودند. تأسیس دولت صفوی در اوایل سده شانزدهم میلادی یکی از مهمترین رویدادها و سرآغاز عصری تازه در نظام سیاسی و مذهبی ایران است. به نوعی استقلال ایران از راه نظام حکومتیـ اداری نسبتا متمرکزی محسوب میگردد. مذهب تشیع برای اولین بار به مذهب رسمی دولت و نظام اقتدار سیاسی تبدیل میشود.اما پس از اقتداریابی از پدیدآوردن رفرمی اساسی در هویت ایدئولوژیکی اسلام عاجز ماندند.
مذهب دوازده امامی، عصر جدیدی از استیلای دینی بر جامعه بود و شیعهگرایی فراتر از ایدئولوژی دستگاه حکومتی, به صورت بخشی از هویت ایرانی درآمد. ترکیب دوگانه نظام مردسالار با دین و مذاهب منشعب از آن ـکه خود دین نیز بخشی از نظام مردسالار استـ فرهنگ اعمال خشونت علیه زن را بسیار پررنگتر نموده و نیروی مقاومت آنان را با آسیبهای بسیار جدی روبرو ساخت.
این دوره مصادف بود با پیشرفت بورژوازی و رشد جنبش روشنفکری و اصلاحطلبی در غرب که دین رسمی حکومتی را از عرصههای اقتصادی, سیاسی و اجتماعی کنار میگذاشت. اما اقتدار امپراتوری مذهبی و دولتی شدن قرائت نوینی از اسلام ـکه تا آن دوره بیشترین تاثیر را در مخالفتهای اجتماعی داشتـ گامی در جهت تحکیم استبداد دولتی بود که رشد علم, اقتصاد و جامعه را با روشهایی جزمگرا کنترل مینمود؛ حرکتی واپسگرا بود که باعث مستحکمترگردیدن پایههای فئودالیسم مختلط با استبداد شرقی گردید.
سرمایهداری غرب با اهداف خاص خود بطور گسترده در اوایل قرن 19 وارد ایران گردید. سرمایهداری ایرانی ظهوری در نتیجه سطح پیشرفت طبیعی جامعه نداشته و وارداتیبودن آن سبب گردید تا در بافت سیاسی, اقتصادی و اجتماعی جامعه نفوذ نکرده و حالتی الصاقی پیدا کند. از سویی, پیشدوره هویتیابی ایدئولوژیکی و ظهور طبقه نوین سرمایهداری در بطن جامعه پدید نیامده و دنبالهای از نظام فئودالی حاکم در درون آن رشد نمود.
غرب که با ورود به شرق، در صدد اثبات برتری تمدن خود بود با تدوام تضاد شرقـغرب روبرو گردید. مقاومت فرهنگی ایران در برابر تمدن غرب, نمایانگر این مهم در قرن نوزدهم است. قاجاریه سیری متضاد با اصالت فرهنگی ایران در پیش گرفته و به صورت وابستهترین حکومت در طول تاریخ درآمد. پایههای نظام کولونیالیستی غرب به پیشاهنگی انگلیس در دوره قاجار تحکیم یافت. تغییر جغرافیای سیاسی ایران و انعقاد پیمانهای سیاسی بیانگر عقبنشینی در برابر تهاجمات خارجی از سوی نظام مذكور در این دوره میباشد. حکمرانان قاجار تاثیراتی بسیار منفی بر نحوه شکلگیری و پیشرفت بورژوازی وارداتی بر جای نهادند.
ارتقای نسبی آگاهیهای اجتماعی در قرن 19 و واکنش خلقهای ایران به نظام قاجار و امتیازدهی آن در برابر استعمار غرب, زمینه انقلاب مشروطه را در اوایل قرن 20 فراهم نمود. جنبش مشروطه، مقاومت مشروع تودههای اجتماعی بود که شاه قاجار را مجبور به پذیرش خواستههای مردم نموده و نظام شاهی را دچار تزلزل کرد. رفرم در نظام و ایجاد مجلس ملی و خواست خلقها جهت مشارکت در نظام سیاسیـاداری و تعیین سرنوشت خود از جمله دستاوردهای بزرگ در این دوره محسوب میگردند. تاثیرات جنبش چپ را در این مرحله نمیتوان نادیده گرفت. اقدامات شخصیتهای بزرگی چون امیرکبیر و قائممقام فراهانی مهر خود را بر این مرحله زدهاند. اما تمامی این اقدامات به طرق گوناگون با شکست روبرو شده و قادر به ایجاد تحولات اجتماعی ژرفی نگردیدند و بدین صورت جامعه ایرانی از چرخه تاریخی "سلطنتـ خیزشـ سلطنت" رهایی نیافت. در سالهای پس از مشروطه نیز که ایران در تلاطم هرجومرجهای جنگ اول جهانی رو به ضعف بیشتری نهاده بود, قیامهایی در مقابل سلطه استعمارگران و ایجاد اصلاحات دورنی بوجود آمدند که نهضت جنگل, قیام خیابانی, قیام دشتستانیها و قیام كلنل پسیانی از آن جملهبودند. اما به دلیل نبود برنامهای مشخص و سازماندهی منسجم و ترفندهای استعمارگران سرکوب شدند. این قیامها تاثیرات زیادی در ارتقای آگاهیهای اجتماعی و فرهنگ مقاومتطلبی بر جای نهادند.
در سالهای پس از جنگ جهانی اول, انگلستان تامین منافع خود را با بکارگیری سیاست "تفرقه بینداز و حکومت کن" به صورت گامی فراتر از وابستهسازی حکام، از طریق تعیین زمامداری ایران دنبال کرد. با انتصاب رضاخان, اولین حکومت استبدادی نظامی در ایران حاکم گردید. او در آغاز با شعار جمهوری, سعی در اجرای لائیسمی تقلیدی داشت، اما با واکنش نهاد فئودالی حوزههای علوم دینی مواجه شد.
ماهیت اقدامات نظام پهلوی, روند مدرنیته اجباری و تبدیل ایران به یک پایگاه بدون فیلتر فرهنگ غرب بود. با خرید تسلیحات نظامی و اختصاص بودجههایی کلان, ارتش قدرتمند شده و با تکیه بر آن به سوی دولت نیرومند مرکزی گام برداشته شد. با احداث جادهها در اکثر نقاط و انجام تغییراتی به روش بروکراسی غربی, شکل ایالتی که تطابق بیشتری با ویژگیهای فرهنگیـ قومی خلقهای ایران و مشارکت آنان در عرصههای سیاسی داشت, تغییر داده شد. با پیشبرد شوونیزم افراطی ملی و سیاستهای جذب فرهنگی در 1316, کشور به شکل استانها که ویژگیهای اتنیکیـ فرهنگی خلقها در آن کمتر مدنظر قرار گرفته بود, سازماندهی گردید. این, اقدامی در راستای پراکنش اقلیتهای ایرانی و آسیملاسیون فرهنگی خلقهای ایرانی در فرهنگ شوونیستی حاکم بود.
دولتـ ملتی مدرن که نظام پهلوی در صدد تاسیس آن بود بر پایه غربینمودن جامعه و یکسانسازی فرهنگی و همگنی قومی استوار بود. از نظر اقتصادی نیز مطابق دیدگاه "پیشرفت در ابزار تکنولوژیکی و صنعتیشدن"، واردات ابزارهای صنعتی و پیشرفت صنایع مونتاژ در اقتصاد ایران حاکم گردید که ماهیتاً استبدادی به شکل مدرن بود.
ایران در جریان جنگ جهانی دوم, به علت پشتیبانی از آلمان, به اشغال متفقین درآمد. انتصاب شاه جدید پهلوی با تغییر استراتژی سیاست استعمار در ایران ـ که ایجاد دولتی وابسته و مرکزی بودـ همراستا بود. اقدامات جدید حکومت, فصلی نوین از گرایشات آزادیخواهی خلقها را گشود. جنبش ملیـ دمکراتیک در نیمه دوم قرن بیستم، ندای آزادیخواهی خلقهای ایران علیه استعمار را سر داد. این جنبش در صدد تغییر ساختار فئودالی و کوتاهکردن دست استعمار از ایران بود که با پیشاهنگی مصدق در جریان ملیکردن صنعت نفت به اوج خود رسید. اما عقبماندگی ساختار اجتماعیـ سیاسی, وابستگی جنبش چپ و عدم حمایت نیروهای مذهبی جزمگرا مانع از پیشرفت آن گشته و در 1332 با یک کودتای آمریکایی سرکوب گردید.
برخورد انکارگرای روحانیون با پیشرفت دانشـ فناوری, عدم تحلیل صحیح جامعه و واقعیتهای عینی آن از سوی روشنفکران غربی, همچنین برخورد دگماتیکـاتوپیک جنبشهای چپ در بررسی جامعه، سبب شد که دینامیزم اجتماعی به مسیر صحیح پیشرفت هدایت نگردد.
سرکوبهای ملی, طبقاتی و فرهنگی در اواخر زمامداری پهلوی, انزجار خلقها را بر انگیخته بود. بیثباتی سیاسی, نبود دمکراسی, وابستگی ساختار اقتصادی و بحران هویتیـ فرهنگی, از طریق رفرمهای تقلیدی و در چارچوب منافع استعمار پنهان نمیشد. قدرت مرکزی دولت، مانعی فرا راه پیشرفت مناسبات دمکراتیک در جامعه بود. بدین شیوه, زمینههای مادی وقوع یک انقلاب مهیا میشد.
انقلاب 1357 بر این اساس به حکومت پهلوی پایان داد. خلقهای ایران با انقلاب در پی دو هدف اساسیبودند. نخست, دفاع از ارزشهای فرهنگیـ تاریخی و پایاندادن به استیلای خارجیان بر کشور و دوم, دمکراتیزه کردن دولت و جامعه و چارهیابی مشکلات ملیــ اتنیکی, فرهنگی, سیاسی, اقتصادی و اجتماعی. چگونگی شکلگیری نظام تئوکراتیک که مسبب اساسی عدم تحقق اهداف خلقهای ایران است، مستلزم تحلیلی بنیادین میباشد.
مبانی ایدئولوژیکی و مادی تمدن طبقاتی در ایران, واریتهای دست دوم از تمدن و جامعه طبقاتی سومر میباشد که پس از انتقال, به صورت بخشی از شاخه شرقی تمدن شکل میگیرد. از سویی, اسلام نیز نسخه سوم اساطیر سومری است. بنابراین لازم است چنین خط سیری را در تحلیل نظام کنونی و ریشهیابی تاریخی آن دنبال نمود.
نخستین شیوه ایدئولوژیکی متعالیگشته از سوی طبقات استثمارگر, اساطیر آسمانی و نهادینهسازی آنان بوده است. نهادینگی به صورت نظام حکومتی میان اساطیر آسمانی و مردم عامی شکل گرفته است؛ مردم ناقص و نیازمندِ تکامل, با واسطه شاهانِ فرهمند و تامالاختیار ـ اعطا شده از سوی خدا ـ به تکامل میرسند. فرّ ایزدیـ شاهی, در اصل بیانگر حاکمیت مطلق شاه میباشد. این رابطه با همان قدرت و ماهیت در تمام مراحل تاریخی ایران تداوم یافته است.
انقلاب 1357, واکنشی سیاسیـ اجتماعی در برابر رژیم ضد دمکراتیک شاه و جریان مدرنیزاسیون غربی بود. در میان تمام جریانات فکریــ سیاسی مخالف استبداد پهلوی اعم از نیروهای ملی، ملیــمذهبی، چپ و غیره پایه ایدئولوژیکی که انقلاب را به سوی اسلامی شدن سوق داد, مذهب تشیع بود که در دهه 1350 یکی از گفتمانهای ایدئولوژیکی حاکم در ایران بود. تئوریسینهای اسلامی انقلاب با استفاده از تشیع (سنتزی از فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامیت عرب) به نحوی کارا به سازماندهی جهت برانداختن رژیم شاه اقدامنمودند. از ترکیب مفهوم ولایت فقیه (یکی از ارکان شیعه) با فرّ ایزدیـ شاهی ایران باستان, فرمولاسیون ولایت مطلقه فقیه ابداع گردید که به تدریج به عنوان روح انقلاب و هویت ایدئولوژیکی نظام معرفی گردید. بر این مبنا, حکمرانی تنها حق فقهاست و آنها بر مردم ولایت دارند. ذهنیت شبان رمگی با سیمای نوین مولاـ مولّی نمایان میگردد. حکمران, ولی مردم معرفی میشود. مناسبات اجتماعی به صورت, التزام نظری و عملی به ولایت فقیه فرمولبندی میگردد. بدین شیوه, جای روابط "بردهـ بردهدار" و "اربابـ رعیت" را "مولاـ مولّی" گرفته و به جای فرمول "خدا ـ شاه" و "خدا ـ سلطان ظلالله", فرمول "خدا ـ آیتالله" قرار میگیرد.
این هویت با دستیابی به قدرت و تحکیم پایههای خود, نهادینگی ایدئولوژیکی و سیاسی خاص خویش را ایجاد نمود. نهادهای سیاسی و ضد دمکراتیک, صددرصد به صورت انتصابی با عنوان حافظان و پاسداران نظام جزمگرا به وجود آمده و از هر لحاظ برتری آنان بر قانون و مردم مسلم گردید. روحانیت به صورت طبقه فئودال حاکم بر جامعه در تمامی عرصهها خود را نهادینه نمود. این قشر با تبلیغاتی وسیع, نظام را مقدس و به عنوان بالاترین ارگان اسلام معرفی كرد. همچنین سازگارنمودن جامعه با قوانین، سنن مصوبه و منافع خویش را آغاز نمود. گرایشات مختلف ملیگرا و چپ، نیروهای دموکراتیک جامعه، تنوعات اتنیکی و مذهبی و حتی جریان روشنفکری دینی و شخصیتهای برجسته را تحت عنوانهایی از قبیل کفّار، منافقین، عامل استکبار، ضد انقلاب، تجزیهطلب و غیره به کناری رانده و یا پاکسازینمودند.
جنگ با عراق از لحاظ اقتصادی ضرباتی بر ساخت جامعه ایران وارد نمود و سبب سوق سرمایههای ملی به سوی اقتصاد جنگ شد. اما از لحاظ سیاسی و ایدئولوژیک به حفظ و تحکیم پایههای نظام کمک شایانی نمود. نظام با هدایت پتانسیل درونی به خارج, از شدت تشنجات داخلی کاسته و تقدس نظام هر چه بیشتر تحکیم یافت. از طرف دیگر, جنگ مانع توسعه انقلاب گشته و طبقه حاکم با بهانه دفاع از ارزشهای اسلام و انقلاب, به انحصار تمامی امکانات مادی و معنوی کشور پرداختند. بدین ترتیب افزون بر مشکلات رژیم سابق, مشکلات نوینی را برای جامعه ایران ایجاد نمودند. این همان تکرار تاریخی " سلطنت ـ خیزشـ سلطنت " بود که جامه ولایت بر آن پوشانده شده است. نتایج این دوره سبب تمرکزیابی بیش از حد حکومت و مستبدتر شدن آن گردید.
سردادن شعارهایی همچون "صدور انقلاب اسلامی" از همان آغاز رویكار آمدن تاكنون به شكلی صرفاً ایدئولوژیک و به صورتهای گوناگون، از نظر سیاست خارجی و بویژه در عرصه اقتصادی، رژیم را در صحنههای بین المللی با انزوایی شدید و درازمدت روبرو ساخته است. باتوجه به وجود انحصار دولت بر کلیه سرمایههای کشور، بدیهی است که کلیه عوارض سیاسی و اقتصادی ناشی از آن مستقیما متوجه جامعه بویژه تودهها و اقشاری گردیده است که در معرض سیاست و برخوردهای تبعیضآمیز قرار دارند.
وجود انحصار دولتی بر منابع طبیعی و سرمایههای کشور, افزایش نرخ تورم, تحمیل نگرشهای مذهبی بر عرصه اقتصاد, هزینههای کلان جنگ, فرار سرمایهها به خارج, عدم توزیع عادلانه منابع کشور و بالاخره افزایش بیرویه جمعیت و مهاجرتهای روستاییان, اقتصاد لرزان ایران را ناپایدارتر ساخته و موج مشکلات را افزایش داد. انحصار درآمد حاصله از نفت در دست طبقه محدود حاکم و عدم بکارگیری آن درجهت توسعه اقتصادی کشور, سبب پیدایش گسترده طبقه خردهبورژوازی شد که بر این روند متکی بود. طبقه کارگر نیز كه از دهه 1330 به بعد در ایران ظهور نموده بود, در این دوران به سبب وجود شکافهای عمیق طبقاتی و اجتماعی, با مشکلات فراوانی رودررو ماند. سیاستهای سرکوبگرانه حکومت, عدم وجود آزادی در عرصه سازماندهی و نبود بیمههای اقتصادی و اجتماعی, زندگی این طبقه را بسیار دشوار ساخت.
اختصاص كلیه امکانات كشور در خدمت جنگ 8 ساله و مخارج تسلیحاتی, وجود تحریم اقتصادی, عقبماندگی شیوه تولید و مناسبات حاکم بر آن, راهکارهای غلط اقتصادی متکی بر مذهب و مشکلات ناشی از این وضعیت, زندگی تمامی اقشار اجتماعی را به شدت تحت تاثیر قرار داده و یک نوع الیگارشی اقتصادیـ مذهبی را شکل داد.
وجود ذهنیت شوونی و برداشت فاشیستی از دین, عدم سازگاری ساختار قانونیـ حقوقی و مانعسازی عملی برای رشد فرهنگیـ ملی گروههای قومی, یکی از بنیادیترین مسایل ایران میباشد. در ابعاد نظری و عملی امکان مشارکت بخش قابل توجهی از گروههای مذهبی و اقلیتهای دینی در اداره امور کشور ناممکن شده است.
قانون اساسی رژیم جمهوری اسلامی که بیشترین وجهه آن را آموزهها و حدود شرعی تشکیل میدهد با اساسیترین موارد و مبانی دمکراتیک و حقوقی جهانشمول در تضاد قریب به صددرصد بوده و در برگیرنده تبعیضهای بارزی از قبیل تبعیض طبقاتی، مذهبی، اتنیکی و فرهنگی و از همه مهمتر تبعیض نامحدود جنسیتی میباشد. انعکاس سیاسی و اجتماعی این مهم، همه راههای ابراز وجود پتانسیل دمکراتیک و ارزشهای اشتراکی جامعه را مسدود ساخته و راه را بر بحران هویتی جامعه گشوده است.
رشد نوعی سرمایهداری وحشی ریشهگرفته از بازماندههای ساختار اقتصاد سنتی و بورژوای بیهویتِ متکی بر رانت، زیر چتر حمایت الیگارشیزم دینی, به تعمیق شکافهای طبقاتی و رشد فراوان بیکاری و فقر شدید انجامیده است. مساعدت دولت جهت رواج فرهنگ پولسالاری و مشروعیتبخشی به کلیه روشهای غیراخلاقی برای کسب سود, مسایلی جدی در زمینه تمایزات طبقاتی و پیدایش اقشار الیتِ انگل در رأس جامعه و موج عظیمی از اقشار فقیرتر از فقیر در پایین آن شده است.
روند رو به رشد بحران، تضادهای اجتماعی و برخورد مستقیم آن با ساختار ایدئولوژیک رژیم در داخل، همچنین وضعیت فزاینده شکافهای رژیم طی پیشرفتهای دمکراتیک بینالمللی، منجر به اتخاذ تدابیری جهت برونرفت از بحران و حفظ موقعیت موجود از سوی رژیم گردید. پروسه رفرم دولتی با این اهداف آغاز گردید. تعاریف و دیدگاههای ایدئولوژیک رژیم نسبت به مفاهیم بنیادین دمکراسی، جامعه، مشکلات اتنیکیـ فرهنگی، اقتصادی، حقوقی و غیره تغییری نیافته و اساسا با همان تعاریف برگرفته از کاراکتر مذهبی، به نحوی سعی در رستوراسیون و عوامفریبی تودههای جامعه داشت. در حالیکه نهادهای فوقانی و ایدئولوژیک نظام خارج از قلمرو هرگونه تغییر و تحول ماندند، در برخی نهادها و نظام اداری پایینتر، شعارهای تغییر و تحول، مردمسالاری و غیره مطرح شدند. در نتیجه این پروسه هشت ساله آشکار شد که رژیم جمهوری اسلامی قابلیت تحولی بنیادین در ساختار نظام سیاسی را از دست داده است. خلقهای ایران با آگاهی از این مقوله به سوی روند دمکراتیزاسیونی با کاراکتری رادیکال، تغییر موضع داده و در جستجوی راهحلی واقعگرایانه و حقیقی برای مشکلات خود برمیآیند.
از نظر فرهنگی و آموزشی, نظام با بکارگیری سیاستهای جذب فرهنگی و حاکمساختن گفتمانی تکجانبه که تکیهگاه آن آموزههای مذهبیـ دینی میباشد, فرصت رشد تنوعات فرهنگی ایران را از میان برداشته و آن را با هویتی دیگر معرفی نموده است.
برخوردهای واپسگرای فئودالی و ناشی از اصول فقهی حاکم بر نظام, زنان را با ستمهای مضاعف جنسی روبرو نموده و آنان را از هر گونه آزادیهای فردی و اجتماعی و ابراز موجودیت ارادهمند محروم ساخته است. زنان از درک مسایل اجتماعی و سیاسی و مشارکت در عرصههای مختلف با استناد به اصول فقهی, دور نگهداشته شده و در اوج تبعیض و نابرابری قرار داده شدهاند. این نابرابری و شکاف جنسی, زنان را از لحاظ روحی, فکری و جسمی فلج كرده و اعتماد به نفس را از آنان سلب نموده است. بدین ترتیب بخش عمدهای از جامعه دچار بحران گشته و دولت نیز با مشکلات گوناگون اقتصادی, فرهنگی و اجتماعی ناشی از آن درگیر شده است.
از دیگر مشکلات اساسی موجود، میتوان به مشکل رو به رشد آلودگیهای محیطزیست اشاره کرد که خود ناشی از حاکمیتیابی فرهنگ سرمایهسالاری و برخوردهای تخریبگرانه آن است. چنین برخوردهایی برای سوءاستفاده از سرمایههای طبیعت و در راستای تامین منافع قشری و گروهی بخشهایی از جامعه صورت میگیرند. کویرزایی, نابودی جنگلها, فرسایش خاک, شور شدن اراضی, آلودگی چشمگیر هوا, تقلیل منابع آب, آلودگیهای شیمیایی و ... در اثر ضعفهای فرهنگی جامعه و از آن مهمتر نبود سیاستهای پیشگیرانه دولت, به صورت مشکلاتی بسیار جدی حیات انسانها را مورد تهدید قرار دادهاند.
+ نوشته شده توسط هه وال ئاگری روژهه لات در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت
2:22 قبل از ظهر |